608
-
تاریخ: 1402/6/27 ساعت: 18:39
مادر عجیبم یکساعت نشستم باهاش حرف زدم که شاد و سرحال انرژی دار بشه بعد تمام حال و حس خوب منو خورد. دو ساعت التماس کردیم بیا بریم خونه دایی. یبار ما بریم انقدر فس فس کرد انقدر بقیه رو باز گذاشت توی اولويت لباس پهن کنم حالا جمع کنم مامانم زنگ زد لباس عوض کن بریم زن داییت همیشه مرتبه من نا مرتبم و .......
612
-
تاریخ: 1402/6/27 ساعت: 18:39
دلم به حال خودم میسوزه خسته و گشنه اومدم خونه از بیمارستان و مامانم با حرفای مثلا معمولی ولی ازار دهنده، ولی هدف گیرندهی اعتماد به نفس من ،ولی مخرب من ؛ اعصابم رو داغون میکنه. صبحانه وقت نمیکنم بخورم. خرما و قهوه فقط بعد تا ساعت یک بیمارستان بودم و گشنه اومدم خونه. و تا الان کوفتم نخوردم. بعد جالبش ...
614
-
تاریخ: 1402/6/27 ساعت: 18:39
وبلاگم شده جایی برای تاریخ و ثبت اولین ها و خب فردا اولین کشیک مستقل خودم اورژانس روان
615
-
تاریخ: 1402/6/27 ساعت: 18:39
خب کشیک اول تموم شد. اون قدرا سنگین به لحاظ مراجعه ی آدما نبود، ولی سنگین بود از نظر منیج کردن بود. چون من اورژانس جنرال خیلی ایستادم ولی اورژانس روان خیلی متفاوته.
617
-
تاریخ: 1402/6/27 ساعت: 18:39
من میترسم و به خودمم حق میدم دوستم که سنتی ازدواج کرد و با عقل تصمیم گرفت، طلاق گرفته دوستی که باباش زد توی سرش و شوهرش داد طلاق گرفته اخیرا دوستی که با یک درامای بزرگ عاشقانه و سوز و درد عشق و وصال و این مسایل ازدواج کرده هم داره طلاق میگیره یه فسقل دختر 8 و 9 ساله بودم مادر بزرگ مغز فندوقیم میگفت ...