دلم به حال خودم میسوزه خسته و گشنه اومدم خونه از بیمارستان و مامانم با حرفای مثلا معمولی ولی ازار دهنده، ولی هدف گیرندهی اعتماد به نفس من ،ولی مخرب من ؛ اعصابم رو داغون میکنه. صبحانه وقت نمیکنم بخورم. خرما و قهوه فقط بعد تا ساعت یک بیمارستان بودم و گشنه اومدم خونه. و تا الان کوفتم نخوردم. بعد جالبش چیه؟ این که من ساعت یازده وسط درمانگاه از شدت گشنگی بهش پیام دادم و گفتم ناهار داریم؟ بعد منو گرفته که خب نداشتیم.
برچسب:
نویسنده: حامد قنبریپور
تاريخ: دوشنبه
27 شهريور
1402 ساعت: 18:39